امام حسین عزیزترینم

امام حسین عزیزترینم

تقدیم به مولای عزیزم امام حسین
امام حسین عزیزترینم

امام حسین عزیزترینم

تقدیم به مولای عزیزم امام حسین

صرفا جهت اطلاع ..............

یک روز، مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی که خدا ایشان را غریق رحمت

واسعه ی خویش نماید ؛ با حالی خاص به بیان یک روایتی پرداختند که احساس کردم

 جگرم جلا و صفا پیدا کرد .ایشان فرمودند :روزی فردی آمد خدمت

 امام معصوم ( امام باقر و یا امام صادق علیهما السلام که تردید از بنده می باشد ) و

 به ایشان عرض کرد :

اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند ، عاقبتش چگونه خواهد بود ؟

امام در پاسخ به وی فرمودند :

خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود.

آن مرد دو مرتبه پرسید : اگر مریض نشد چه ؟

امام مجدد فرمودند : خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا اورا اذیت نماید و این اذیت و

آزار همسایه ، کفاره ی گناهانش شود .

آن مرد گفت : اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه ؟

امام فرمودند : خداوند به او دوست بدی می هد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد ،

 کفاره ی گناهان دوست ما باشد .

آن مرد گفت : اگر  دوست بد هم نصیبش نشد چه ؟!

امام فرمودند : خداوند همسر بدی به او میدهد تا آزار های آن همسر بد ،

 کفاره ی گناهانش شود .

آن مرد گفت :اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه ؟

امام فرمودند : خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید .

بازهم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت : و اگر نتوانست قبل

 از مرگ توبه کند چه ؟امام فرمودند :

به کوری چشم تو ! ما او را شفاعت خواهیم کرد .



http://elmira-21.blogfa.com/

تصویر


http://elmira-21.blogfa.com/

تصویر





http://tahoora.blogfa.com



پاره پاره

به آسمان خدا یک ستاره مى پیوست
شهید عشق، به باغ بهاره مى پیوست
گدازه هاى جگر از گلوى یک خورشید
به ماجراى فدک، پاره پاره مى پیوست

کسى که مطلع خونین کربلا در او

به جاودانگى یک هزاره مى پیوست

وسیع بود، ولى تا به فهم او برسند

عمیق دریا را با کناره مى پیوست

ادامه همه خطبه هاى حیدر بود

که مشکلات جهان را به چاره مى پیوست

ولى جماعت سنگى چه زود سیر شدند

از او که با غزل و استعاره مى پیوست

دوباره قصه بیعت و دست هاى وقیح

به داستان سقیفه دوباره مى پیوست

و ریختند به کامش شرار زهرى که

به تاروپود دلش پاره پاره مى پیوست

شبى که رفت تمام فرشتگان دیدند

به آسمان خدا یک ستاره مى پیوست...


سودابه مهیجى
اشارات :: اسفند ۱۳۸۶، شماره ۱۰۶

جسم بى جانت را هم برنتابیدند

مثل ستاره اى سرگردان، گرد مزارت مى گردم. زمین امشب از انبوه تیرها، خون آلود است. تو کدامین عهد را روز ازل بسته اى که حتى مزارت، حتى کفنت، آماج ستم ستمگران است؟



بغض گلویم را در بغض غیرت عباس گم کرده ام و اشک خون آلودم را سپر اشک باران زینب علیهاالسلام نموده ام. چگونه از خواهرت بخواهم گریه نکند، وقتى دشمن حتى کفنت را بى زخم نمى خواهد؟! مگر چه کرده اى با ظلم که ظالمان با کشتنت هم آرام نمى گیرند؟
چه کرده اى با جور که جائران، جسم بى جانت را، حتى مزارت را نیز برنمى تابند.
اى مبارز بى هیاهوى آل محمد! در سوگ تو اشک، ارثیه زمین باد!
سردار مظلوم
سکوت، سایه بر ذوالفقار کلامت نینداخت و صلح، شمشیر فکرت را به نیام نکشاند.
نامت اى برادر زینب، بر جریده تاریخ، سرور آزاد مردان ماند. جانم فداى سال هاى غربت تو که از طعنه دوستان و شماتت دشمنان، رویت به زردى گرایید.
ترس از ابهت اندیشه ات، با دشمنان چنان کرد که حتى خانه ات را محل توطئه کردند.
سردار مظلوم عشق! جز تو، کدامین سردار، در مأمن خانه اش آماج ستیز دشمنان شد و کدامین دلاور چون تو، به تیغ توطئه کشته شد؟!
عشق بى فرجام شیعه که اشک ها تا ابد سراغ در خانه تو مى گیرند و ناله ها تا حشر، هم آواى سوگواران تواند، بعد از تو مباد خنده بر اهالى کوچه بنى هاشم! بعد از تو مباد زندگى بر مردمى که در صلحت چانه چون عجوزه ها زدند!
پس از تو...
افسانه گویان عرب از تو خواهند سرود، آن هنگام که بادهاى شمالى به سوگوارى تو مى آیند.
پسر فاطمه! جگر پاره ات قصه گوى افسانه هاى خونین عرب خواهد ماند تا آواز کودکان غم در بادیه هاى حجاز باشد و مویه کولیان و آوارگان دشت هاى خشک عراق. مدینه بى تو عزاخانه اى بیش نیست اى برادر حسین! یتیمان، بعد از تو معنى کرامت و سخاوت را نخواهند فهمید.
از زبان برادر
چگونه در خاکت نهم، اى پاره پاره کفن؛ وقتى مى دانم جدم رسول الله صلى الله علیه و آله ، تو و مرا سرور جوانان بهشت خطاب کرد؟
چگونه ترکت کنم بر خاک، وقتى که همه عمر منى؛ هم بازى کودکى ام، هم غصه جوانى ام، هم رزم صفین و همسایه مدینه ام؟
برادرم، برادرم، برادرم! به خدا که چون تو نیکو برادرى مرا نبود و چون من، غمگین برادرى در سوگ تو نیست. امام من بودى و برادر صدایم مى کردى؛ رعیت تو بودم و همدم قرارم مى دادى. اف بر این قوم که امام خویش را وادار به صلح کردند و خانه نشینى! و اف بر دنیا که حسین علیه السلام را بى حسن علیه السلام زنده نگاه داشت! اف بر دنیا!


http://www.sibtayn.com

چراغ همیشه روشن مظلومیت

پنجره دل را باز کن تا به تازگی خویش هم قدری ببالی، تا روحت به آن سوی ندیده‏ها هم نظر بیفکند.


دریا پر گرفته است برای آستان‏بوسی نامی که خود نور است.
ابرها، کشان کشان می‏آیند و به این نقطه که می‏رسند، متحیر می‏مانند و حقارت خویش را بر بلندای ظاهر، به شرم می‏نشینند.
غزل‏ها دلتنگی‏های شبانه را پشت دیوار بقیع می‏برند.
با پای دل آمده‏ایم اینجا؛ اندکی خویش را باید در نظر نداشت تا شاید نظر کنند.
صمیمی‏ترین لحظه‏ها را می‏شود از متن این فضا گرفت.
حالِ عجیبی است؛ تمام پدیده‏ها، امشب را در همسایگی شیون به سر می‏برند؛ شیونی که غرق در عطرِ خوشِ خداست.
در این قطعه از زمین، جهانی از استغاثه شناور است. در این فرصت، دلِ هر قلم اگر در مسیر شفاعت نتپد، بیمار است.
اینجا همه چیز ساده و صمیمی است و مهیا برای اینکه انسان، گوشه‏ای از روح خود را برای تبرک، به آسمان بقیع بزند.
نه اکنون، که پیش از ما چقدر رؤیای بهشتی به این دیار فرستاده شده!
چقدر خواسته‏های شریف، در سینه این خاکْ پنهان شده!
دنیا، نگاشته‏ای از منظومه‏های بلند روشن است.
وقتی صحبت از اینجا می‏شود، نسیم ایمان می‏وزد از چهار سو؛ به ضمیمه رنگی از غربت.
اصلاً غروب اینجا خیمه زده است حتی در نیمه روز.
بر این خاک، دلتنگی آسمان پاشیده شده است.
وقتی صحبت از اینجا می‏شود، غمی بزرگ بر سینه انسان می‏نشیند و اندوهی پهناور.
در قبرستان تاریک بقیع، چراغ مظلومیت، همیشه روشن است.
اینجا مظلومیت امام مجتبی علیه‏السلام بازخوانی می‏شود.
حدیث بیرون منزلش: نارفیقان و یاران مخالف؛ آنان که می‏آمدند و سجاده از زیر پای آقا می‏کشیدند.
حدیث درون خانه‏اش هم که معلوم است!
... و حدیث این قبرستان... اینجا تاریک است و بی‏بارگاه و خلوت.
ای جانِ جهانیان فدایت «هستی» همه سائل و گدایت
ای تکیه‏گه گناه کاران دیوار بقیع با صفایت
گریان نبود به روز محشر چشمی که بگرید از برایت



http://www.sibtayn.com

اعتراف دشمن به وفاى عباس

هنگامى که وسایل غارت شده کربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگى بود . یزید و حاضران در مجلس دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده، ولى دستگیره آن سالم است . یزید پرسید: «این پرچم را چه کسى حمل مى‏کرد؟» گفته شد: «عباس بن على‏» . یزید از روى تعجب و تجلیل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:
«انظروا الى هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن والضرب الا مقبض الید التى تحمله; به این پرچم بنگرید، [که بر اثر صدمات] نیزه و زدن [شمشیر] جایى از آن سالم نمانده جز دستگیره آن که [پرچمدار] آن را با دست‏حمل مى‏کرده است .»
سالم ماندن دستگیره پرچم، نشان از آن دارد که پرچمدار تمام ضربات نیزه و شمشیر را که بر دستش وارد مى‏شده تحمل مى‏کرده ولى پرچم را رها نساخته است .
آنگاه یزید گفت: «ابیت اللعن یا عباس، هکذا یکون وفاء الاخ لاخیه; لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختى اى عباس! [و ناسزا زیبنده تو نیست ]. این چنین است [رسم و معناى] وفادارى برادر نسبت‏به برادرش .»
آرى، وفاى حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست که پلیدترین دشمنان او هم نمى‏توانند آن را انکار کنند .


پنج امامى که ترا دیده‏اند   ***  دست علم گیر تو بوسیده‏اند
چشم خداوند چو دست تو دید  ***  بوسه زد و اشک زچشمش چکید


http://www.sibtayn.com

جمله کوتاه



حضرت عباس(ع) جهانیست اما  جهان حضرت عباسی نیست




http://rbc.najva.ir

نجوا با اباالفضل(ع)


السلام علیک یابن رسول الله وابن امیرالمؤمنین(ع)

به دیار خاک نشینان خسته دل خوش آمدی!

امیرمؤمنان علیه علیه السلام منتظر قدومت بود تا بر دستان زیبای تو گل بوسه بنشاند.

حسن مجتبی(ع) مشتاق دیدارت بود و حسین(ع) مسرور از تماشای قامت رعنای توست.

یا سیدنا و مولینا یا عباس بن علی!

می دانی که ما در این هنگامه میلادت چه سان شادمانیم و سینة تنگمان تاب تپش های قلب بی قرار از ولادت فضیلت را ندارد.

نام تو که بر زبان جاری می شود دل به ناگاه از افق سرخ فرات بر می آید و طعم عطش به کام عاشقان می ریزد.

بر ما ببخش: اشک بی اراده بر گونه هایمان می تراود. چه کنیم؟ عرصه دل در این روز خجسته، آوردگاه دنیای شادی و یک غم دیر آشناست.

حکایت چشم و مشک و تیر بر لوح فطرت ما از زمان بی آغاز ازل، نقش بسته و نیک می دانی که نازدودنی است.

عمو جان! نام تو درمان تمام دردهای ناپیدای ماست. نام زیبای «عباس» از اسماء حسنای الهی است که «آدم» آموخت و با زورق توسل از دریای غم به کرانه کرامت حق نائل شد.

از ساحت ادب دور است که در هنگامة هلهلة قدسیان و خروش اهل خاک، زبان به گلایه بگشاییم و از ناخودیهای عصر خویش ابراز دلتنگی کنیم.

جمعی از ما از تو نیاموختیم مسلک ادب و مرام وفا را:

از تو نیاموختیم حمایت از حقیقت و اطاعت از ولایت را:

تو دل را به دوست سپردی و دست و دیده وقف مولای خویش کردی و جان، بذل یار.

برخی از ما به غیر بسته و دیده به دست بیگانه دوخته ایم و وفای به ولایت را نه فقط از عرصة قلب و اندیشه، حتی از صحن زبان نیز به کناری نهاده ایم!

تو در تقابل با خصم و هنگامة رجز نیز کلام خویش به ناروا نیالودی و ما در مباحثمان هم زبان به ناسزا می آلاییم.

تو را در شب عاشورا و بحبوحة خون و خطر، مخاصمان به سوی خود خواندند و تو با رادمردی و غیرت علوی، فریفتة لبخند زهرآگینشان نشدی و پشت به فضیلت و فتوت نکردی و وصی حقتعالی را تنها نگذاشتی:

و برخی از ما نیشخند بیگانه هم مدهوشمان می کند و نخوانده بارة باور به سویشان می رانیم و بر سلطه جویی سلطنت پروران و ترفند توطئه گران به دیدة اغماض و سمحه می نگریم و قلب خودیهای از خود گذشته ، می آزاریم.

یا ابوفاضل، ای سالار ایثار و فخر جهاد و زینت شهادت!

تو آب روان را نیز برای خود نخواستی و قلب زیبا و عرش آسایت برای عطش تشنه کامان می تپد و در راه سقایت نیکان، جان به جانان چنان آفرین تقدیم نمودی:

و کسانی از ما: دگر باورانی هستیم که همه چیز را برای خود می خواهیم و نالة اهل نیاز می شنویم و آن را فریاد اشتیاق می پنداریم و کومه ها می بینیم و برج های توجیه می افرازیم و تکاثر می اندوزیم و بر مرکب های رنگارنگ نسیان می نشینیم و برای تکثر گرایی و قائلین آن کف می زنیم و مطرودین ولایت را در دیده می گذاریم و برای اهل حقیقت و عدالت، وااسفا می گوییم و ندای وحدت و صحابی صداقت به سخره می گیریم!

ای یگانه علمدار معرکة عشق و اسقامت و جهد، عباس.





http://rbc.najva.ir

علمدار عشق

عباس سرچشمه احساس است. نام او تمام خوبیها را در ذهن تداعی می کند. نام عباس که می آید علی با شجاعتش ، حسن با مظلومیتش ، حسین با عزتش، زینب با بردباریش و طفلان تشنه لب حسین با همه، عطشانی و معصومیشان یک جا به ذهن متبادر می شود. او چنان با اهل بیت آمیخته و چنان با کربلا و عاشورا جوش خورده است که در روز تولدش هم نمی توان حماسه جانسوز و باشکوه کربلا را به یاد بیاورد. اصلاً عباس زاده کربلاست و تولد حقیقی او در کربلا بوده است. با اتصال به اقیانوس سرخ است که او نیز بیکرانه می شود و ساحل عظمتش ناپیدا می نماید.

سرو ناوری که در سال 26 هجری از سرای سبز علی قد می کند، رشد می کند و حماسه اش بر اقصای زمان و مکان سایه می افکند. او پنجمین پور علی است. ماهی که از خورشید علی نور می گیرد و آئینه وار خصلت های جوانمردانه اوست. ابوالفضل عضو تازه وارد خانه علی است. وجودش مایه شادی همه اهل خانه است و پس از مدت ها که به خاطر فقدان جایگاه زهرا سنگینی حزن و اندوه فضای خانه را بر کرده بود، او تحولی شادی بخش در این روند ایجاد کرده است.


همه او را دوست دارند اما رابطة او با حسین(ع) طور دیگری است.

رشنه ای نامرئی، از جنس لطیف عشق و محبت آن دو را به هم مربوط می سازد. برادر بزرگ تر هر جا که می رود چون سایه دنبال اوست. این ارتباط زمانی عمیقتر می شود که پدر دست برادر را در دست او می گذارد و می گوید: عباس! حسین را به تو می سپارم. همیشه با او باش و هیج وقت تنهایش مگذار. از آن به بعد او حسین را چون جان شیرین در بر می گیرد و تا آخر با او می ماند. حسین پاسدار اسلام است و عباس، پاسدار حسین. نوجوان که بود حدود سی نفر از جوانان قوی و برومند بنی هاشم را انتخاب کرد و آموزششان داد تا از حسین محافظت کنند.

عباس برای حسین(ع) مثل هارون است برای موسی و علی برای محمد(ع). نقشی که علی علیه السلام در شکل گیری آیین پیامبر داشت، عباس نیز در نهضت احیاگر عاشورا ایفا کرد. حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در کربلا متولد می شود و با کربلا جاودانه می گردد ایثار و جانبازی او در آن روز باشکوه، تا امروز بلکه تا ابد منشأ بروز و تجلی این شیوه انقلابی خواهد بود. نام و یاد عباس و یادآوری آزادگی و جوانمردی او سستی و خمودی را از چهره جامعه و فرهنگ آن می زداید. سلوک مردانه عباس، خود به تنهایی فرهنگی پویا و ماندگار است. اگر نهضت عاشورا باعث تجدید حیات و رونق دوباره اسلام شد، به خاطر حضور عناصری ناب چون علمدار کربلا بود. هنوز فریاد بلند و رسای او که می گفت: «به خدا اگر دست راستم قطع شد، دست از حمایت دینم بر نمی دارم» از اعماق تاریخ به گوش می رسد. همان پیامی که امروزه الهام بخش ایثارگران و جانبازان راه حق و اسلام ناب محمدی است. آب حیاتی که از مشک او بر زمین ریخت، هنوز جاری است و کام همه تشنگاه آزادگی و رادمردی را سیراب می کند. آری! در روایات آمده است که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در روز قیامت دست های بریده او را برای شفاعت کافی می شمارد . به امید آن روز.





http://rbc.najva.ir

روضه ابولفضل (ع)

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام




اینجا کنار علقمه است، نهر بزرگی که از فرات جدا می شود ، روی خاک داغ و تب دار کربلا می خرامد و به سوی نخلستان های نی نوا می رود ، چند روزی است که سکوت صحرا در هم شکسته سال 61 ه ق است نهم محرم الحرام ... پاسی از شب گذشته است ، علقمه بی تاب است ، ریگ ها و بوته ها هم نگاه ستاره ها به نقطه ای از کرانه علقمه گره خورده ، دیگر چشمک نم زنند ، از اغاز خلقت در انتظار این واقعه بوده اند ، واقعه ای که امشب در کنار علقمه اتفاق می افتد .

عباس (ع) به علقمه رسیده است . لب های خشک عباس دل آب را کباب کرده است . آب سال هاست که تشنه عباس است ... عباس کنار علقمه به زانو می نشیند ، آب سرمست از زیارت عباس ، دلنشین ترین نغمه ای را که آموخته است زمزمه می کند، عباس اما ، غمزده است ، دلشوره دارد.

آن سو تر از علقمه ، اردوگاه حسین (ع) است. آن جا همه تشنه اند . بزرگتر ها که تاب بیشتری دارند ، هر گاه لب های خشک را به آب دهان تر می کنند ، بچه ها اما توان از کف نهاده اند ، سکینه ،رقیه و ... اصغر شش ماهه کریه می کنند . عباس برای بردن آب به کنار علقمه آمده است.

زمزمه آب دل از تشنگان می ربایند اما این تشنه هوش از سر آب ربوده است. علقمه به عباس التماس می کند و او همچنان غمزده است . زمین ، نفس در سینه حبس کرده است و زمان از حرکت ایستاده است همه عباس را تماشا می کنند و عباس چشم از اردوگاه حسین بر نمی دارد.

عقل نهیب می زند که ، عباس مگر تشنه نیستی ؟ این هم آب، می دانم که دلشوره تشنگان در اردوگاه حسین را به دل داری ؟ ولی مشک ها را که برای آنها پر کرده ای، دیگر معطل چه هستی ؟ چرا نمی آشامی؟ ... شاید ایثار رزمندگان صدر اسلام را به خاطر آورده ای که هر یک ، جام آب را برای دیگری می فرستاد و ... اما داستان تو با آن ها متفاوت است ، آن ها اگر می نوشیدند دیگران از نوشیدن آب محروم می شدند ولی تواز سهم دیگران نمی کاهد....

عباس دست ها را در آب فرو می برد ، احساس خنکی می کند . علقمه از شادی در پوست خود نمی گنجد ، آب ترانه می خواند ، ریگ ها به رقص می آیند ، ستاره ها لبخند می زنند و عقل از این که نصیحت خیر خواهانه اش در دل عباس اثر کرده است زبان به تحسین می گشاید. آفرین عباس ! بنوش ، گوارای وجود... عباس مشتهای پر شده از آب را به لب های خشک و تاول زده اش نزدیک می کند اما هنوز تردید دارد....

عباس ! چه می کنی ؟ چرا آب را به علقمه بر گرداندی؟ ... امان از دست تو عباس! علقمه به این چند قطر آب نیازی دارد؟ چرا پشیمان شدی؟ ... کاش لب های خشکیده ات را خیس می کردی ، عباس ! چه کردی؟...

حق با عقل بود، در اقلیم عقل آن چه عباس می کند پذیرفتنی نیست. اما عباس از اقلیم عقل عبور کرده و به وادی عشق آمده بود. راهیان این وادی را از آن روی که به هشدار عقل گوش نمی دهند مجنون می نامند ، نه آن مجنون که از نعمت عقل محروم است . عیاس پله های حکمت را تا نقطه اوج آن پیموده است . از آن پس پلکان حکمت به وادی عشق می رسد که عباس راهی آن است ، باز هم حکیمانه، اما عقل را توان ورود به این اقلیم نیست...

در واقعه آن شب علقمه، آب بهانه بود و عباس می دانست مولایش حسین بیشتر از آن که تشنه آب باشد تشنه لبیک است و عباس ندای (هل من ناصر) حسین را عاشقانه لبیک گفته بود.

کسانی که به محاسبه عقل حسابگر آمده بودند در محاسبات بعدی دلیلی برای ماندن ندیدند و در تاریکی آن شب آهسته پا پس کشیدند.



http://rbc.najva.ir


خطبه حضرت عباس در ستایش امام حسین

حضرت ابوالفضل العباس(ع) هشتم ذیحجه سال 60 هجری قمری و زمانی که قافله امام حسین (ع) قصد ترک مکه و عزیمت به کربلا را داشت، بر بام کعبه خطبه‌ای در ستایش از سیدالشهداء ایراد فرمود.





بسم الله الرّحمن الرّحیم

اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی شَرَّفَ هذا (اشاره به بیت الله‌الحَرام) بِقُدُومِ اَبیهِ، مَن کانَ بِالاَمسِ بیتاً اَصبَح قِبلَةً.

أَیهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیه وَ اَسرارُهُ العِلّیه وَاختِبارُهُ البَریه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یمشی لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یستَلِمُ یدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیةُ مَولای مَجبُولَةً مِن مَشیهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیران.

اَتُخَوِِّنَ قَوماً یلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَید البَریاتِ دونَ الحَیوانات.

هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحی وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.

وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیکُم وَ لا یمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیاً وَ کَیفَ یمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیاً سَلیلاً؟

تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.

بنام خداوند بخشنده مهربان

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش(منظور امام حسین (ع) است) مشرف کرد؛ کسی که دیروز بیت بو


آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولای همه موجودات که برتر از حیوانات [هستند].

هیهات بنگرید سزاوار است از چه کسی پیروی کنید، به کسی که شراب می نوشد [مراد یزید ملعون است] یا کسی که صاحب حوض و کوثر است؛ کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسین(ع)است] یا کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است [مراد یزید ملعون است]؛ و یا کسی که در خانه اش نزول آیات [نشانه ها] و [آیه] تطهیر است.

شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و [این حیله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنین(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام؟

بیایید تا به راهش [راه کشتن امام حسین(ع)] آگاهتان کنم؛ پس مبادرت به کشتن من کنید، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان [که قصد کشتن پیامبر (ص)را داشتند ] باد.




http://rbc.najva.ir

محرم در محرم


 تاسوعا

باز من واگویه غم می کنم شرحه شرحه، شرح ماتم می کنم
لحظه ها بر سینه می کوبند و زمین و زمان د رعزانی عباس یاس آلود است. حضور عارفانه عاشقانی که از پیشانی بلندشان بو یساس تا خدا کشیده می شد صحن را معطر ساخته است. صدای طبلها، سنجها و زنجیرها موسیقی غمگینی را آفرید که جز آسمان یارای شنیدن آن را به هیچ چیزی نداده اند. دسته سینه می زند، زنجیر می زند، اشک می ریزد و شور می زند همه و همه ننشان وجود یک معشوق... بلکه یک عشق واحد است و آن عشق تنهاترین شهید «حسین» فرزند ابوطالب است.
کربلا را می سرایم با جنون کربلا تندیس عشق و درد خون
خیمه ها درعطش می سوزد. رقیه و سکینه با لبهای تشنه به عمئونگاه می کنند. نگاههای عاشقانه کودکان عطش را د رخاطر آبی عمو تداعی می کند. مفهوم عطش را وقتی درک می کنیم که سیر در چشمهای تشنه خیمه های ملکوتی حسین را مرور کرده باشیم. فرزندی از تشنگی غش می کند، زنان حرم به سویش می دوند و دستان محبت خود را که به آب دیده مرطوب کرده اند به صورت کودک می کشند تا شاید رمقی تازه به گونه های رنگ باخته باز آید. عباس است و نگاههای سله بسته. عیاس است و برادر ی تنها که یک به یک عزیزانش را قربانی می کند عباس است و هزاران جفت چشم که از فریاد حیدری اش لرزه بر اندامشان می افتد گاهی به خیمه ها نگاه می کند، گاهی میدان را می خواهد امتحان کند، که کودکی دیگر بی رمق به زمین می افتد.
صدای زنجیرها و سنجها با فریاد یا حسین درهم می آمیزد و چشمها عطش خیز است. عطش خیز یک نگاه حسین، عطش خیز یک جرعه محبت ابا عبدالله. جوانی سیاه پوش با چهره ای عطش ناک بر دستهای مردم سوار است. فریاد یا حسین از لبای عطش ناکش خاموش نمی شود. چشمهایم دچار حیرانی عجیبی شده است. نمی دانم خیام تشنه کربلا را به نظاره بنشینم و یا جوانانی که به عشق حسین بر مرکب دستها سوارند و به سوی آسمان می روند... نمی دانم. شاید بهترین واژه ها را محتشم کاشانی به زنجیر کشیده است تا این حس و حال را انتقال دهد.
باز این چه شورشی است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
یا ابو فاضل فدای مشک تو تشنگی سیراب شد از اشک تو
نگاههای عیاس سرتا سر خیمه ها رامرور میکند. اشک هاله ای میان چشمان به خون بسته یشسته ابوفاضل با خیمه ها ی خالی آل الله است. طاقت از کف علمدار تشنه ربوده شده بود اذن حضور در میدان را از برادر می خواهد...- برادرم اکبر رفت، عون رفتف قاسم رفت و ... من تنهای تنها مانده ام آیا هنوز نرسیده آن زمانی که سرم را بر دامن ملکوتی فاطمه بنهم و به دیدار پدرم علی(ع) بروم ...
- تو علمدار منی تو استوانه اصلی لشکر هفتاد و دو نفره منی تو دلخوشی کودکان حرمی تو اگر نباشی کودکانم دق می کنند.
- پس اجازه میخواهم مشکها را به دوش بکشم وکودکان را سیراب کنم تشنگی فرزندان علی آتشم می زند ...
آفتاب بر بلندای آسمان تمام وجود خود را در هیئت اشکهای نورانی بر پیشانی عزادران میفشاند و مردم در رطوبت داغ اشکهای خورشید به سر سینه می زنند. پیرمردی نورانی گلاب می پاشد و جوانی کاسه ای گل در دست بر پیشانی عزادران گل می زند همه تصویرهای که می بینم سراسر حس شیدایی است حسی غریب که جز درتاسوعا و عاشورا به آن دچار نمی شویم.
ساقی بی دست عباس علی عاشق سرمست عباس علی
خورشید می تابد و سردار علمدار بر زیناسب تا علقمه در پرواز است تا با صلابت محمدی اش، خشم حیدری اش و شمشیر ذوالفقاری اش به سوی فرات در حرکت است. مشکهای تشنگی اهل حرم را بر دوش می کشد و از مقابل چهار هزار چشم کوردل می گذرد تا به آب برسد. به آب می رسد صفای فرات وامدار لحظه ای است که دستان آبی ابوفاضل در ژرفنای آن رویید. بی کران دستهایش را به آب سپرده بود مشتی آب نزدیک لبهایش می شود اما صدای گریه های کودکان حسرت رسیدن فرات را بر لبان عباس همیشگی می کند. مشکها را پر آب می کند و به سوی خیمه ها در حرکت است. راه نخلستان نزدیک ترین راه. سقا را می بینم که وارد نخلستان می شود اما لحظه ای بعد فریاد « یا اخا ادرک اخاک» دشت را به لرزه می اندارد و صدای ترک خوردن پشت آفتاب به گوش می رسد.
فریاد «یا حسین» در صحن می پیچد و از ماذنه های اذان به گوش می رسد جمعه است و نماز جمعه بار دیگر از حضور عاشقان ثارالله لبریز می شود ما نیز می رویم تا در جاری مردم به صفوف نماز بپیوندیم.
تا تاسوعای دیگر نمی دانم باقی خواهم ماند یا نه؟ اما امسال هر چه دیدم عشق بود و شیدایی.


http://rbc.najva.ir

پله پله تا ملاقات خدا

شمر خود را به خیام امام (ع) رسانده، ضمن صدا کردن حضرت عباس(ع) و دیگر فرزندان ام البنین، می گوید: «برای شما از عبیدالله امان نامه گرفتم.» آنها متفقاً گفتند: «خدا تو را و امان نامه ی تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم ولی پسر دختر پیامبر نداشته باشد؟»
امام حسین(ع) توسط حضرت عباس (ع) از دشمن یک شب را برای نماز، راز و نیاز با خدا و تلاوت قرآن مهلت می گیرد.
حفر خندق در اطراف خیام برای مقابله لا شبیخون دشمن و قطع کردن راه ارتباطی دشمن با خیام از سه طرف، - که فقط از یک قسمت ارتباط برقرار باشد- و یاران امام(ع) در آنجا مستقر بودند. این تدبیر امام(ع) برای اصحاب بسیار سودمند بود. گروهی از لشکر عمر بن سعد به سپاه امام می پیوندند.سخن امام(ع) خطاب به دشمن: « وای بر شما! چه زیانی می برید اگر سخن مرا بشنوید؟! من شما را به راه راست می خوانم، اما شما ازهمة فرامین من سر باز می زنید و سخن مرا گوش نمی دهید، چرا که شکمهای شما از مال حرام پر شده و بر دلهای شما مهر شقاوت زده شده است.»
کربلا....دهم محرم الحرم سال 61 هجری قمری
امام (ع) با یارانش نماز صبح را به جماعت خواند و سپس با آنها چنین سخن گفت:« ...خدا به شهادت من و شما فرمان داده است .بر شما باد که صبر و شکیبایی را پیشه ی خود سازید.»
حضرت(ع)، « زهید بن قین »را فرمانده راست سپاه و حبیب بن مظاهر را فرمانده چپ سپاه گمارد و پرچم را به دست برادرش حضرت عباس سپرد، گرچه سپاه دشمن به خیمه ها نزدیک می شد، ولی حضرت تیری نینداخت، چون می فرمود: « دوست ندارم که آغازگر جنگ با این گروه باشم.» عمربن سعد تیر را بر کمان نهاده و به سوی یاران امام انداخت و گفت :« گواه باشید که اول کسی بودم که به سوی لشکر حسین تیر انداختم!» سپس سپاهیان عمر بن سعد تیر بر کمان نهاده و از هر طرف یاران حسین(ع) را نشانه رفتند.امام(ع) فرمود:«یاران من! به پا خیزید و به سوی مرگ(شهادت) بشتابید، خدا شما را بیامرزد.» در جمله ی اول بالغ بر چهل تن شهید شدند و سپس یاران باقی مانده هر کدام به نوبت به تنهایی به میدان رزم شتافته و به شهادت می رسیدند و بعد از آنها نوبت به خاندان بنی هاشم رسید و آنها نیز شربت شهادت را نوشیدند.
امام حسین(ع) که یکه وتنها مانده بود، نگاهی به اجساد مطهر شهدا کرده و آنها را صدا می کرد. حضرت(ع) برای وداع آخرین به سوی خیام آمد، آنگاه در حالی که شمشیرش را از غلاف بیرون آورده بود در برابر دشمن قرار گرفت و جنگ نمود. دشمن از هر طرف وی را محاصره نمود. ناگاه تیری سه شعبه به قلب مبارکش اصابت کرد و در حالی که نشان یکصد و چند تیر و نیزه بر پیکرش بود، نقش بر زمین شد و روح مبارکش به ملکوت اعلی پیوست، اما شیون زنان، کودکان وحتی فرشتگان الهی بلند شد.



منبع: انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران ، ویژه نامه ی ماه محرم الحرام

اسب حضرت عباس، سلطان همه اسباس !


اگر دستگاه با برکت امام حسین(ع) را به یک دانشگاه تشبیه کنیم، می توانیم بگوییم دانشگاه حسینی، کلاسهای مختلفی دارد که همه ی آنها خوب است؛ مثلاً که در مجالس عزاداری و روضه خوانی، یکی منبر می رود، دیگری روضه می خواند، یکی عزاداری می کند، دیگری چای می ریزد، آن یکی کفش جفت می کند و... همه¬ی اینها هم اگر همراه با اخلاص باشد، هیچ فرقی نمیکند و اهل معرفت هم به این نکته اذعان دارند که چون ارباب، خود بزرگوار است، از همه به اندازه ی اخلاصشان قبول می کند. اما بعضی کارها در این دانشگاه بی کلاسی است یا بهتر بگویم کج سلیقگی می باشد.
مثلاً اینکه در ماجرای کربلا این همه شفیع و مولا وجود دارد، که هر یک به اقتضای اخبار رسیده از حالاتشان و نیز تجربه ی متوسلان به آنان متناسب با حال و هوای هر کسی، دست هیچ کس را از دامان خود کوتاه نمیکنند، واقعاً حیف است که ما این بزگواران و سوگواری و اشک بر مصائب آنها را رها کنیم و یک ساعت شور بگیریم که «اسب حضرت عباس، سلطان همه اسب هایت!»این واقعاً بی کلاسی محض است؛ آیا اینطور نیست؟!»



http://rbc.najva.ir/index.php?topic=154.0