امام حسین عزیزترینم

تقدیم به مولای عزیزم امام حسین

امام حسین عزیزترینم

تقدیم به مولای عزیزم امام حسین

شب عاشورایی

غروب نزدیک می شود و تو گویی تقدیر زمین از همین حاشیه اروندرود است که تعیین می گردد. و مگر به راستی جز این است؟

بچه ها آماده و مسلح، با کوله پشتی و پتو و جلیقه های نجات، در میان نخلستان های حاشیه اروند، آخرین ساعات روز را به سوی پایان خوش انتظار طی می کنند. این ها بچه های قرن پانزدهم هجری قمری هستند; هم آنان که کره زمین قرن هاست انتظار آنان را می کشد تا بر خاک بلادیده این سیاره قدم گذارند و عصر ظلمت و بی خبری را به پایان برسانند...

و اینک آنان آمده اند، با سادگی و تواضع، بی تکلف و صمیمی، در پیوند با آب و درخت و آسمان و خاک و باران... و پرندگان; و تو هم که از غرورآباد پرتکلف نفس اماره راه گم کرده ای و به یکباره خود را در میان این بندگان مطیع خدا یافته ای، حس می کنی که به برکت آنان با همه چیز، آب و درخت و آسمان و خاک و باران و پرندگان و دیگر انسان ها پیوند خورده ای و بین تو و رب العالمین هیچ چیز نمانده است و دائم الصلوة شده ای.


غروب نزدیک می شود و انتظاری خوش دل بی تاب تو را در خود می فشارد.

این نخلستان ها مرکز جهان است و اگر باور نداری، خود به خیل این یاوران صاحب الزمان(عج) بپیوند تا دریابی که چه می گویم.

مگر نه این است که زمان در کف صاحب الزمان(عج) است و اینان نیز یاوران او؟ مگر نه این چنین است که خداوند انسان را برای خلیفة اللهی آفریده است؟ و مگر نه این چنین است که انسان را عبودیت حق به خلیفة اللهی می رساند؟

این نخلستان ها مرکز جهان است، چرا که بهترین بندگان خدا، یعنی بنده ترین بندگان خدا در اینجا گرد آمده اند تا بر صف کفر بتازند و بند از اسرای شب برگیرند و آیینه فطرت ها را از تیرگی گناه بزدایند و کاری کنند تا جهان بار دیگر اهلیت ولایت نور را پیدا کند.

بعضی ها وضو می گیرند و بعضی دیگر پیشانی بندهایی را که رویشان نوشته شده است «زائران کربلا»، بر پیشانی می بندند.

در اینجا و در این لحظات، دل ها آنچنان صفایی می یابد که وصف آن ممکن نیست.

گفتم که هیچ چیز در میانه تو و رب العالمین باقی نمی ماند. خود تو; آن که به او می گویی من. و در اینجا دیگر منی در میانه نیست; من می میرد و همه به هم پیوند می خورند. آنگاه دست ها درهم گره می خورند و دیگر رها نمی شوند.

در میان نخلستان های حاشیه اروند، پیشاپیش عید فرا رسیده است، و هرچه به شب نزدیک تر می شویم، دل ها را اشتیاقی عجیب، بیش تر و بیش تر در خود می فشارد.

بعضی از بچه ها گوشه خلوتی یافته اند و گذشته خویش را با وسواس یک قاضی می کاوند و سراپای زندگی خویش را محاسبه می کنند و وصیت نامه می نویسند: حق الله را خدا می بخشد، اما وای از حق الناس! و تو به ناگاه دلت پایین می ریزد: آیا وصیت نامه ات را تنظیم کرده ای؟

از یک طرف بچه های جهاد کارهای مانده را راست و ریس می کنند، و از طرف دیگر، سکاندارها قایق هایشان را می شویند و با دقتی غریب همه چیز را بررسی می کنند.

راستی تو طرز استفاده از ماسک را بلدی؟

آفتاب باز هم پایین تر آمده است و دل ها می خواهند که از قفس تنگ سینه ها بیرون بزنند. انتظار سایه ای از اشتیاق بر همه چیز کشانده است. همه کارهای معمولی پر از راز می شود و اشیاء حقیقتی دیگر می یابند. نان همان نان است و آب همان آب است; و بچه ها نیز همان بچه های صمیمی و بی تکلف و متواضع و ساده ای هستند که همیشه در مسجد و نماز جمعه و محل کارت، و اینجا و آنجا می بینی. اما در اینجا و در این ساعات، همه چیزهای معمولی، هیبتی دیگر پیدا می کنند. تو گویی همه اشیاء، گنجینه هایی از رازهای شگفت خلقت هستند اما تو تا به حال درنمی یافتی. امان از غفلت!

این نخلستان ها مرکز زمین است و شاید مرکز جهان.

آن روستایی جوانی که گندم و برنج و خربزه می کاشته است، امشب سربازی است در خدمت ولی امر.

آیا می خواهی سربازان لشگر رسول الله را بشناسی؟ بیا و ببین: آن یک کشاورز بود و این یک، طلبه است و آن دیگری در یک مغازه گمنام در یکی از خیابان های مشهد لبنیات فروشی دارد.

و به راستی آن چیست که همه ما را در این نخلستان ها گرد آورده است؟ تو خود جواب را می دانی.

آیا می خواهی آخرین ساعات روز را در میان خطشکن ها باشی؟ امشب شب عاشوراست. تو هم بیا و در گوشه ای بنشین و این جماعت عشاق را تماشا کن. بیا و بعثت دیگر باره انسان را تماشا کن. خداوند بار دیگر انسان را برگزیده است... بیا و بعثت دیگر باره انسان را تماشا کن. خداوند بار دیگر توبه انسان را پذیرفته و او را برای خویش برگزیده است.

اینان دریادلان صف شکنی هستند که دل شیطان را از رعب و وحشت می لرزانند و در برابر قوه الهی آنان، هیچ قدرتی یارای ایستایی ندارد. اما مگر نشنیده ای که آن اسدالله الغالب، آن حیدر کرار صحنه های جهاد، که چون فریاد به تکبیر برمی داشت و تیغ برمی کشید، عرش از تکبیر و تهلیل ملائکه پر می شد و رعد بر سپاه دشمن می غرید و دروازه خیبر فرو می افتاد، او نیز شب که می شد... چه بگویم؟ از چاه های اطراف کوفه بپرس که هنوز طنین گریه ها و ناله های او را به خاطر دارند.

اگر سلاح مؤمن در جهاد اصغر تیغ دو دم است و تیر و تفنگ، سلاح او در جهاد اکبر اشک و آه و ناله به درگاه خداست; و اگر راستش را بخواهی، آن قدرتی که پشت شیطان را می شکند و آمریکا را از ذروه دروغین قدرت به زیر می کشد، این گریه هاست.

این ها بچه های قرن پانزدهم هجری قمری هستند. هم آنان که کره زمین قرن هاست که انتظار آنان را می کشد تا بر خاک مبتلای این سیاره قدم گذارند و عصر بی خبری و جاهلیت ثانی را به پایان برسانند.

عصر بعثت دیگر باره انسان آغاز شده است و اینان منادیان انسان تازه ای هستند که متولد خواهد شد; انسانی که خداوند بار دیگر توبه او را پذیرفته و او را بار دیگر برگزیده است.

گریه تجلی آن اشتیاق بی انتهایی است که روح را به دیار جاودانگی و لقاء خداوند پیوند می دهد و اشک، آب رحمتی است که همه تیرگی ها را از سینه می شوید و دل را به عین صفا، که فطرت توحیدی عالم باشد، اتصال می بخشد.

ساعتی بیش به شروع حمله نمانده است و اینجا آیینه تجلی همه تاریخ است، چه می جویی؟ عشق؟ همین جاست. چه می جویی؟ انسان؟ اینجاست. همه تاریخ اینجا حاضر است. بدر و حنین و عاشورا اینجاست و شاید آن یار، او هم اینجا باشد. این شاید که گفتم از دل شکاک من است که برآمد; اهل یقین پیامی دیگر دارند. بشنو.

صبح پیروزی هرچند هنوز فضا از نم باران آکنده بود، اما آفتاب دل مؤمنین همه را گرم می داشت.

ما وظیفه روایت فتح را برعهده داشتیم، اما کدام زبان و بیانی، و چگونه از عهده روایت آنچه می گذشت، برمی آید؟

این جوانان نسل تازه ای هستند که در کره زمین ظهور کرده است، و وظیفه دگرگونی عالم را پروردگار متعال بر گرده اینان گذاشته است. عصر بعثت دوباره انسان آغاز شده است و اینان پیام آوران این عصرند و پیام آنان همان کلامی است که با روح الامین بر قلب مبارک رسول الله تجلی یافته و از آنجا بر زبان مبارکش جاری شده است. چگونه است که پروردگار در طول همه این اعصار، اینان را برای امانتداری خویش برگزیده است؟

صف طویل بچه ها با آرامش و اطمینان، وسعت جبهه فتح را به سوی فتوحات آینده طی می کردند و خود را به صف مقدم می رساندند... و تو از تماشای آنان سیر نمی شوی.

خیلی شگفت آور است که انسان در متن عظیم ترین تغییرات تاریخ جهان و در میان سردمداران این تحول زندگی کند و از غفلت هرگز در نیابد که در کجا و در چه زمانی زیست می کند. اینجاست که تو به ژرفای این روایت عجیب پی می بری و در می یابی که چگونه معرفت امام زمان(عج)، شرط خروج از جاهلیت است. ببین که عصر جاهلیت ثانی چگونه در هم فرو می ریزد، و ببین که چه کسانی راه تاریخ را به سوی نور می گشایند.

بچه های محله تو و من، همان ها که اینجا و آنجا، در مدرسه و بازار و مسجد و نماز جمعه می بینی; با همان سادگی و صفایی که در دعای توسل اشک می ریزند، تکبیرگویان به قلب سپاه دشمن می زنند و مکر شیاطین را یکسره بر باد می دهند.

شیطان حکومت خویش را بر ضعف ها و ترس ها و عادات ما بنا کرده است، و اگر تو نترسی و از عادات مذموم خویش دست برداری و ضعف خویش را با کمال خلیفة اللهی جبران کنی، دیگر شیاطین را بر تو تسلطی نیست.

بگذار آمریکا با مانورهای ستاره دریایی و جنگ ستاره ها خوش باشد. دریا، دل مطمئن این بچه هاست و ستاره ها، نور از ایمان این بچه مسجدی ها می گیرند، همان ها که در جواب تو می گویند: «ما خط را نشکستیم; خدا شکست.» و همه اسرار در همین کلام نهفته است.

در منتهی الیه اروند رود، در کنار خور، رزمندگان تازه نفس منتظرند که با قایق ها به آن سوی رود انتقال پیدا کنند. و تو در این فکر که چه کسی و چه چیزی این همه انسان هایی را که بیشترشان بیست و بیست و پنج ساله هستند، در اینجا گرد آورده است؟ و در میان این جمع، دیدن طلبه ها با آن عمامه هایی که آنان را به صدر اسلام پیوند می زند، بسیار امیدوارکننده است. طلبه ها مظهر این پیمان مستحکمی هستند که ما را با پروردگارمان و غایت وجودیمان پیوند می دهد.

به راستی چه کسی ما را در اینجا گرد آورده است؟ آن چیست که این چنین با جاذبه ای نهانی و غیرقابل مقاومت ما را به سوی خویش می کشد؟

گروهی از غواص های خطشکن، بعد از آن شب پر حادثه ای که در آن سوی رود گذرانده اند، باز می گردند تا جای خویش را به رزمندگان تازه نفس بسپارند...

آری، در این جا و در دل این نخلستان هاست که تاریخ آینده جهان برگرده خستگی ناپذیر این جوانان بنا می گردد.

بسیجی عاشق کربلاست، و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها، و نامی است در میان نام ها نه، کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست.

کربلا، ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر. ما می آییم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آنگاه روانه دیار قدس شویم.


http://www.hawzah.net

پدیدآورنده: شهید سیدمرتضی آوینی
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد