کوتاه زمانى پس از رسیدن
نامه نخست مسلم بن عقیل به امام حسین (ع) و فرا خواندن آن حضرت به سوى
کوفیان ، امام خود را مهیاى عزیمت به سوى عراق کرد و سرانجام در روز هشتم
ذى الحجه و درست همان روزى که مسلم بن عقیل در کوفه به شهادت رسید ، مکه
را به سوى عراق ترک کرد.
ابو مخنف که گفتگو کنندگان با امام حسین (ع)
براى راضى کردن آن حضرت را براى فسخ عزیمت به سوى کوفه معرفى کرده است ،
عمربن عبدالرحمان را نخستین کسى نوشته است که پس از شنیدن خبر تصمیم امام
براى حرکت به سوى کوفه سراغ آن حضرت رفت و ضمن فرا خواندن اما از حرکت به
سوى عراق ، کوفه را چنین توصیف کرد:
شنیده
ام که قصد عراق دارى ، من از چنین سفرى به تو بیمناکم. تو به سوى شهرى
رهسپار مى شوى که عاملان و امیرانى دارد که بیت المال آنجا را در دست
دارند. مردم نیز بنده درهم و دینارند. از آن مى ترسم که در کوفه ، آن
کسانى که به تو وعده یارى داده اند ، به همراه کسانى که تو را بیشتر از
دشمنان و مخالفان تو دوست دارند ، به جنگ با تو مبادرت کنند.
سخنان
عمروبن عبدالرحمان مخزومى هم دلسوزانه بود ، هم صمیمانه و هم مبتنى بر
واقعیت . آنچه او مى گفت کمى بعد اتفاق افتاد و نشان داد که وى در توصیف
کوفیان اندیشه صوابى داشته است.
اما
چون سخنان عمرو را بشنید ، بى آنکه محتواى آنها را انکار کند و یا سخنى به
سود کوفیان به زبان راند ، حتى بر خیرخواهى وى نیز تاکید کرد و او را
بهترین مشاور و اندرز دهنده شمرد.
عمروبن
عبدالرحمان پس از بیان نصایح خویش به امام نزد حارث بن خالد مخزومى رفت و
حاصل گفتگوى خویش با حسین بن على (ع) را با وى در میان گذاشت. حارث نیز
تاکید کرد که راى صواب همان است که گفته اى. در اندیشه حارث نیز نه سفر
امام سرانجامى دنیایى داشت نه کوفیان مردمانى قابل اعتماد بودند. عبدالله
بن عباس ، نصیحت کننده دیگرى بود که در سخنانش به امام حسین (ع) در نکوهش کوفیان ، به واقعیات مهمى چون استمرار حکومت حاکم کوفه و تسلیم کوفیان به وى در پرداخت خراج انگشت گذاشت.
اى
حسین خداوند تو را از گزند این سفر محفوظ دارد. خدایت تو را قرین رحمت
گرداند. آیا به سوى کسانى مى روى که حاکم خویش را کشته و شهر خویش را در
تصرف خود گرفته اند؟ آیا آنان دشمن خود را از کوفه رانده اند؟ اگر چنین
است رهسپار آنجا شو ، اما در صورتى که تو را به کوفه خوانده اند ، اما
هنوز امیر آنان بر آن شهر مستولى است و عمال او از مردم خراج مى ستانند ،
بدان که آنان تو را به جنگ و ستیز فرا خوانده اند من بیم دارم که کوفیان
فریبت دهند و به تو دروغ گویند؛ یا آنکه با تو به مخالفت برخاسته و یارى
ات نکنند و سرانجام آنان را علیه تو به جنبش آرند و ایشان سخت ترین دشمنان
تو شوند.
امام چون سخنان عبدالله بن
عباس را شنید ، با کلماتى کوتاه و باز هم بدون آنکه بنیاد و محتواى سخنان
پسر عموى خویش را رد کند ، پاسخ داد که : (( از خداوند طلب خیر مى کنم ،
تا ببینم که چه پیش خواهد آمد )).
ابومخنف افزوده است که ابن
عباس زمانى بعد ، شامگاهان یا صبح روز بعد ، باز هم به سراغ امام رفت و
این بار ، با کلماتى مشحون از نگرانى ، هم از مرگ و نابودى امام در کوفه
سخن گفت ، هم حیله گرى کوفیان :
اى
پسر عمو! مى خواهم صبورى کنم و سخنى نگویم ، اما مى بینم که توان صبورى
ندارم. بیم آن دارم که در این سفر هلاک گردى و از میان بروى ، بدان که مرم
عراق مردمى حیله گرند. زنهار به ایشان نزدیک نشو. در مکه بمان که تو سرور
حجازى. اگر به راستى عراقیان در اطاعت تو چنانند که ادعا کرده اند ، از
آنان بخواه تا نخست حاکم خویش را برانند تا تو روانه آنجا شوى. اگر بر آن
نیستى که در مکه بمانى و جز رفتن اندیشه اى ندارى ، پس عازم یمن شو ، جایى
که داراى قلعه ها و دره هاى متعدد است. یمن سرزمینى پهناور است و شیعیان
پدرت نیز در آنجا زندگى مى کنند. تو در یمن از دشمنانت دورى. در آنجا مى
توانى با مردم مکاتبه کنى ، داعیانى به سوى آنان روانه دارى و امیدوار
خواهى بود که بدون افتادن در خطر ، به آنچه اندیشه دارى برسى.
امام که سخت مصمم به حرکت به
سوى کوفه بود ، باز هم بدون دفاعى از کوفیان ، پاسخ داد که : تو در نصیحت
خویش خیر مرا مى جویى ، اما بدان که من بر آنم که عازم کوفه شوم.
براى
ابن عباس این همه اصرار در عزیمت به سوى کوفه اعجاب آور بود. او آنچه را
که در کوفه رخ داد با دیده بصیرت و بر بنیاد معرفت ریشه دار از کوفیان مى
دید. پس چون امام را مصمم دید ، باز هم به سخن در آمد که :
اکنون
که قصد رفتن دارى ، پس زنان و فرزندانت را با خود همراه نکن ، ترس من آن
است که چون عثمان در مقابل دیدگان زنان و کودکانت کشته شوى.
چشم پسر زبیر را با ترک مکه
روشن نکن ، تو حجاز را به او وامى گذارى و مى روى. امروز با وجود تو احدى
به عبدالله بن زبیر نگاه نمى کند ، سوگند به خدا اگر مى دانستم که اگر موى
پیشانیت را بگیرم ، تا مردم به سوى من و تو آیند و ما را از یکدیگر جدا
کنند و آنگاه تو راى مرا خواهى پذیرفت ، چنین مى کردم.
عبدالله بن عمر نیز از کسانى بود که کوشید تا امام حسین (علیه السلام ) را از عزیمت به سوى عراق باز دارد. اما امام حسین (علیه السلام ) به سخنان او نیز که عارى از کنایه هایى نیز نبود توجهى نکرد.
مسعودى سخنان صریحى را از
ابوبکر بن حارث بن هشام ، خطاب به امام حسین (علیه السلام ) نقل کرده و
نوشته است که وى نزد حسین آمد و گفت :
اى
پسر عمو! من به دلیل خویشاوندى ، به تو دلبستگى دارم و نمى دانم چگونه تو
را نصیحت کنم ، حسین گفت : اى ابوبکر تو از کسانى نیستى که عارى از خلوص
اند ،
من به تو اطمینان دارم هر آنچه مى خواهى بگو. پس ابوبکر گفت : اى حسین ،
پدرت از سابقه دارترین مسلمانان و بهترین آنان بود. مردم به او اعتماد
داشتند و سخنش را بهتر مى شنیدند و در اطراف وى فراهم مى گشتند؛ او به
نبرد با معاویه پرداخت ؛ جز شامیان ، دیگر مردم بر او فراهم شدند ، پدرت
از معاویه عزیزتر بود ، اما همین مردم به دلیل حرص دنیا ، او را خوار
کردند و از یارى اش روى بر تافتند و چندان رنجش دادند تا آنکه رفت به جایى
که رفت و به رضوان خداوندى نائل شد. پس این مردم با برادرت همان کردند که
کردند ، اکنون چگونه با آنکه تمام آنچه را که مى گویم به چشم خویش دیده اى
، باز بر آنى تا به سوى کسانى بروى که بر پدر و برادرت ستم روا داشتند؟
چگونه مى خواهى با یارى آن مردم به نبرد با شامیان و عراقیان کسانى بروى
که از تو آماده تر و نیرومندترند و مردم نیز با آنان همراه تر و به آنان
امیدفزونترى دارند؟ اگر شامیان از مسیر تو آگاه شوند ، مردم را با مال
علیه تو فراخوانند. مردم بنده دنیایند ، پس همان کسانى که به وعده یارى
داده اند ، به جنگ تو خواهند آمد و تو را خوار خواهند کرد و آن کسانى هم
که تو را دوست دارند ، از یارى ات باز خواهند ماند و به یارى دشمنانت
ناگزیر خواهند گشت.
امام چون سخنان ابوبکر را
شنید ، پاسخ داد که : اى پسر عمو ، خداوند براى گفتن راءیى که گفتى ، به
تو پاداش خیر دهد. آنچه قضاى الهى است ، همان خواهد شد.
گفتیم
که روند حوادث بعدى و شهادت امام حسین (علیه السلام ) و یارانش در کربلا ،
بارزترین دلیل صحت ارزیابى ابن عباس و دیگر مخالفان حرکت امام به سوى کوفه
بود. حتى اگر در آن زمان در درستى این سخنان جاى تردیدى وجود نداشت ،
تمایل عبدالله بن زبیر بر عزیمت امام به سوى عراق ، نشانى دیگر بود از
آنکه حرکت امام به سوى کربلا در منطق معمولى و ارزیابى طبیعى مردان قدرت
طلبى چون ابن زبیر سرانجامى سیاسى نداشت و به سود عبدالله بن زبیر بود.
گفته شده است که قصد ابن زبیر در تشویق امام بر عزیمت بر این اندیشه
استوار بود تا زمینه هاى اعتناى مردم به خویش را در عزیمت امام از مکه
براى خویشتن فراهم آورد. این سخنى است صواب ، اما نه تمام و کامل.
پسر زبیر مردى صاحب تجربه بود
و اگر در فهم و معرفت نسبت به امور از عبدالله بن عباس فرو دست تر بود ،
از ناصحان مخزومى امام مطلع تر و آگاه تر بود ، بنابراین نیک مى دانست که
با عزیمت امام به کوفه ، آن حضرت با همان سرانجامى روبه رو مى شد که ابن
عباس به زبان مى راند ، به دیگر سخن ابن زبیر هم مى دانست که در عراق چه
سرنوشتى براى امام در پیش خواهد بود ، اما او به خلاف مخالفان این سفر
دلیلى نمى دید که شایسته ترین شخصیت حجاز را به اجتناب از سفرى بخواند که
حاصل آن پایدار ماندن خود وى در محاق بود.
پیش
از این در لابلاى مباحثى که ناظر به ریشه هاى نهضت کربلا و تحلیل مبانى
اقبال نهایى حضرت على (علیه السلام ) به بیعت با مردم بود ، اشاره کردیم
که آنچه على (علیه السلام ) را به نادیده گرفتن علم و معرفت خویش واداشت ،
حضور حاضران و فراهم شدن حجت ظاهرى بود. حجتى که گرچه ریشه دار نبود ،
امام تعهدزا بود و تنها گردن نهادن به آن و تسلیم به همان حجت ، ماهیت
واقعى آن را نشان میداد.
در لابلاى همان مباحث اشاره
کردیم که در مدت همان فراهم شدن حجت ظاهرى بر على (علیه السلام ) ، توسط
دعوت کوفیان بر امام حسین (علیه السلام ) فراهم آمد و باعث شد تا امام بى
آنکه به کوفه و کوفیان اعتماد داشته باشد و یا سخنان ناصحانى چون ابى عباس
و دیگران و حتى ناصحان بعدى را نادرست بشمارد ، خویشتن را موظف بر حرکت به
سوى عراق داشته و بر عزم خویش پاى فشارد.
بى گمان امام حسین (علیه السلام )
کوفه و کوفیان را بسى افزون تر از ناصحان خویش مى یافت ، او تجربه پدر و
برادر را در مقابل دیدگان داشت و به همین دلیل نیز ، و چون سخنان ناصحان
خویش را نیز دررست مى شمرد ، بنابراین تنها در عزیمت خویش به سوى کوفه
اصرار مى ورزید نه در بطلان وصف ایشان از کوفه و کوفیان و سرانجام زندگى
خود ، دعوت کوفیان حجتى بود غیر قابل اغماض ، حاضران و آیندگان تنها در
پرتو خیانت کوفیان بود که بر صحت سخنان ناصحان امام و باور خود امام
درباره کوفه ، یعنى همان باورى که ناصحان داشتند و امام نیز جز آن اعتقاد
نداشت ، واقف مى شدند.
بى
گمان در صورتى که یگانه مبناى تصمیم امام به ترک مکه و عزیمت به سوى عراق
را همان تمام شدن حجت بر امام بر بنیاد نامه هاى کوفیان بشماریم ، طبعا
باید نتیجه بگیریم که پس از رسیدن اخبار کوفه و شهادت مسلم بن عقیل ، امام
باید اندیشه عزیمت به سوى کوفه را وامى نهاد و رهسپار دیارى دیگر مى گشت ،
اما در صورتى که نامه هاى کوفیان به امام و فراهم شدن حجت ظاهرى را ابزارى
براى امام بدانیم که امام در پرتو آن ، (( استراتژى شهادت )) را به اجرا
مى گذاشت ، آنگاه هم با یقین بیشتر اذعان خواهیم کرد که :
اولا: امام نیز کوفه و کوفین را همان مى دید که ناصحان وى مى دیدند؛
ثانیا: امام دشت نینوا را جغرافیاى تحقق استراتژى خویش انتخاب کرده بود ، نه آوردگاه پیروزى نظامى بر امویان ؛
ثالثا:
به دلیل آنکه شالوده نهضت امام شهادت در کربلا بود ، بنابراین پس از
دریافت اخبار کوفه و در حالى که دیگر تمام افراد عادى نیز مى دانستند که
عراق قتلگاه امام و یارانش خواهد بود ، تا چه رسد به ناصحان امام و خود
آن حضرت ، باز هم مسیر خویش را به سوى کوفه پى گرفت.
باز
هم مى رویم به سراغ مستندات و گزارشها و روایات تا در پرتو آنها ، هر چه
بیشتر به مبانى اصرار امام در حرکت به سوى کوفه واقف گردیم.
مطابق روایات موجود ، امام پس
از تدارک سفر به سوى کوفه ، در روز هشتم ذیحجه (روز ترویه ) کاروان کوچک
خویش را در مقابل دیدگان مسلمانانى که به انجام مراسم حج مشغول بودند و
طبعا مى دانستند که فرزند پیامبر با اندیشه مخالفت با سلطنت اموى مکه را
ترک مى کند ، به سوى کوفه هدایت کرد.
پس
از رسیدن خبر حرکت امام ، عمرو بن سعید افرادى را به فرماندهى یحیى بن
سعید روانه داشت تا مانع حرکت امام به سوى کوفه شوند ، اما اینان نیز
نتوانستند تا راه عزیمت را به امام مسدود کنند.
اگر
این روایت را درست بدانیم ، طبعا محتواى آن دلالتى است بر نادرست بودن
گزارشى که ادعا شده بود ، یزید عناصرى را مامور قتل امام در مکه کرده بود
و امام نیز صرفا به دلیل آنکه در مکه امنیت نداشت ، رهسپار کوفه شد.
کاروان امام هنوز از مکه چندان فاصله نگرفته بود که نامه اى از عبدالله بن جعفر و پسرانش عون و محمد به دست امام رسید ،
امام سجاد (علیه السلام ) راوى این روایت نقل کرده است که در این نامه آمده بود که :
اما
بعد: تو را به خدا سوگند میدهیم که چون این نامه به دست تو رسید ، بازگردى
، بیم آن است که این سفر موجب هلاک تو شود و به نابودى خاندانت منتهى
گردد. اگر هلاک شوى پرتو زمین خاموش شود ، زیرا تو راهنما و دلیل هدایت
جویانى و امید مومنان. در رفتن شتاب مکن من به دنبال این نامه خواهم رسید.
والسلام عبدالله بن جعفر نیز که همانند ابن عباس اعتقاد داشت که حاصل
عزیمت امام به کوفه ، شهادت آن حضرت خواهد بود ، تنها به نگاشتن آن نامه
بسنده نکرد ، او حتى به زعم خویش براى نجات جان امام و همراهانش به سراغ
حاکم مکه و مدینه نیز رفت و از عمرو بن سعید خواست تا امان نامه اى براى
امام نوشته و از آن حضرت بخواهد تا از سفر به سوى کوفه منصرف شود ، پسر
سعید بى درنگ این درخواست را پذیرفت و به عبدالله گفت هر آنچه مى خواهى
بنویس تا آن را مهر کنم ، عبدالله نیز نامه زیر را نوشت و آن را به برادرش
یحیى بن سعید داد تا به امام حسین (علیه السلام ) برساند:
از
عمرو بن سعید به حسین بن على ، اما بعد: از خدا مى خواهم تا تو را به آنچه
موجب توفیق تو مى شود ، رهنمون گردد و از آنچه باعث زحمت تو میشود باز
دارد ، شنیده ام که قصد عراق کرده اى ، خدایت تو را از مخالفت محافظت کند
، زیرا بیم دارم که این مخالفت باعث هلاک تو شود. عبدالله بن جعفر و یحیى
بن سعید را نزد تو فرستادم. همراه آنان نزد من آى که در پیش من در امانى و
از نیکى و صله برخوردار. خدا را بر امان تو شاهد و مراقب مى گیرم.
چون نامه حاکم مدینه و مکه ، توسط یحیى بن سعید به امام رسید ، پاسخ داد که :
اما
بعد: هر کس مردم را به سوى خداوند فراخواند و نیکى کند و بر مسلمانى اقرار
کند با خدا و پیامبر خلاف نکرده است. تو مرا به امان و نیکى خویش فرا
خواندى. بدان که بهترین امان ، امان خداست و خداوند در روز بازپسین ، هر
آن کس را که او ترسنده باشد ، امان خواهد داد. از خداوند مى خواهم که مرا
در این دنیا ترسى عنایت کند که همان ترس موجب امان من در آخرت گردد ، اگر
در نوشتن این نامه ، قصد مراعات من و نیکى در حقم را داشته اى ، خداوند تو
را در دنیا و آخرت پاداش دهد.
به موجب برخى از گزارشها ،
عمرو بن سعید ، عبدالله بن جعفر را نیز همراه برادرش یحیى به سوى امام
حسین (علیه السلام ) فرستاده بود تا نامه وى را به امام برسانند.
جعفر
باز هم براى منصرف کردن امام تلاش کرد ، اما چون شنید که امام براى ادامه
سفر به سوى کوفه به خوابى توسل مى جوید که در آن خواب پیامبر ، امام حسین
(علیه السلام ) را بر عزیمت به سوى کوفه ترغیب کرده است ، از اصرار دست
کشید و با گذاشتن پسرانش عون و محمد در کاروان حسینى ، آنان را به امام
حسین (علیه السلام ) ملحق ساخت و خود به مکه بازگشت.
اگر گزارش حضور عمرو بن سعید
در مراسم حج صحت داشته باشد ، بعید نیست که ماموریت یحیى براى عزیمت با
قوایى به سوى امام حسین (علیه السلام ) براى بازگرداندن ایشان و مقاومت
امام ، که در برخى از منابع و به نقل از ابومخنف آمده است ، پس از پاسخ
منفى امام به نامه عمرو بن سعید صورت گرفته باشد.
با
فرض صحت روایت ابومخنف در مکاتبه با امام حسین (علیه السلام ) ، قدر مسلم
آن است که حاکم اموى مدینه و مکه که طبعا محل وثوق و اعتماد یزید بود ،
مکاتبه با امام را نه از جهت خیرخواهى ، بلکه با نگرانى از موفقیت امام در
کوفه ، یا با احتمال تغییر اوضاع در عراق به نفع امام حسین (علیه السلام )
انجام داد ، او نه حق امان دادن به امام را داشت و نه قصد خیرى را در
اندیشه پرورانده بود. جمله پایانى نامه امام به وى حاوى همین تردید است.
اگر
آنچه را که برخى از منابع درباره نامه یزید به ابن عباس نوشته اند نیز
درست بدانیم ، طبعا باید تلاش یزید را براى بازداشتن امام از حرکت به سوى
عراق ، همان نگرانى از تغییر اوضاع عراق به سود امام حسین (علیه السلام )
تفسیر کنیم ، تغییرى که گرچه با توجه به استیلاى کامل عبیدالله بر عراقین
بسیار بعید بود ، اما احتمال آن نیز یزید را نگران میکرد ، درست بر همین
اساس نیز بود که وى در نامه اش به حاکم عراقین متذکر شده بود که نباید
اجازه دهد تا امام حسین (علیه السلام ) وارد سرزمین عراق گشته و خود را به
کوفه برساند.
ابن سعد و به پیروى از وى ،
ابن کثیر ، ابن عساکر و ابن جوزى ، متن نامه و اشعارى را ارائه کرده و
نوشته اند که یزید چون خبر تصمیم امام حسین (علیه السلام ) بر عزیمت به
سوى عراق را شنید ، در قالب نوشته و اشعارى که در برخى از ابیات آن به
ستایش از امام حسین (علیه السلام ) پرداخته بود از ابن عباس خواست تا مانع
عزیمت امام به سوى عراق گردد. در صورت صحت گزارش ابن کثیر نباید تردید
داشت که چون در آستانه عزیمت امام به سوى عراق هنوز عبیدالله بن زیاد بر
مسلم بن عقیل دست نیافته بود تا خبر آن به یزید برسد ، بنابراین پسر
معاویه که احتمال مى داد با رسیدن امام به کوفه ، کوفیان به امام حسین
(علیه السلام ) بپیوندند و عراق از سیطره امویان خارج شود ، بر آن شد تا
سیاست مداراى موقت و شیوه تزویر با امام را پیش گرفته و با نوشتن نامه اى
به ابن عباس ، وى را وسیله و ابزار نیرنگ و نصیحت به امام قرار دهد.
با ناکام ماندن تمام تلاشها
براى ممانعت از ادامه مسیر امام به سوى عراق ، و استمرار حرکت آن حضرت و
یارانش به سوى کوفه ، امام پس از دور شدن از مکه ، در سه یا چهار میلى مکه
، به جایى موسوم به (( تنعیم )) رسید.
گفته شده است که در این منزل بود که امام شترانى از اهل قافله اى که از یمن مى آمدند ، اجاره کرد و آنگاه خطاب به همراهان خود گفت :
آن کس که
قصد همراهى با ما را دارد کرایه اش را مى دهیم و تا با ما همراه است در حق
وى نیکویى مى کنیم ؛ اما آن کس که قصد جدا شدن از ما را دارد ، بهتر است
که از همین جا باز گردد. به دنبال این سخن جمعى از ادامه همراهى با امام
خوددارى کردند و بازگشتند.
http://www.nooreaseman.com/